پارسال همين موقع ها...
خانوم ف از دست خانوم ش و خانوم ت كلافه بود. از كار نكردناشون. از به هم چسبيدناشون. هميشه با من در موردشون درد دل مي كرد. ميگفت اين دو تا تازه به دوران رسيده ان. ميگفت انا اَداي آدماي باكلاس رو در ميآرن.
در بعضي از موارد بهش حق ميدادم. اون دو تا واقعاً كار نمي كردن و فكر مي كردن اداره اومدن فقط يه جور كلاس گذاشتنِ.
ش هميشه وقتي كه ت نبود، با ترحم و كمي هم حس حقارت ميگفت كه ت خيلي به پول نيــاز داره... و من پيش خودم فكر ميكردم كه آدم كه پشت سر دوستش اين جور تحقيرش نميكنه... 
از دعواهاي ف با ش و ت خسته شده بودم. يه روز كه ف نبود به عنوان يه بزرگتر كه اقلاً يه 7 – 8 سالي ازشون سنش بيشتره و 4 – 5 تا پيرهن بيشتر ازشون پاره كرده نصيحتشون كردم. بعد هم كه ف اومد به اون گفتم كه به جاي پشت سر ديگران حرف زدن، بره و مشكلو باهاشون مطرح كنه...
يه مدت گذشت. چند وقتي بود كه ت و ش اخم و تخم ميكردن. ف هم ديگه اون آدم سابق نبود و مثل قبل كار نميكرد. انگاري لج كرده بود. يه روز ف اومد پيش من و گفت كه اون دو تا خيلي پشت سر من حرف ميزنن. به من گفت كه اونا حتي در مورد زندگي من و ارتباطم با همســرم اظهارنظر ميكنن و ... كلافه شده بودم. چند وقتي بود كه جواد به خاطر مسائل كاري مجبور بود شهرستان زندگي كنه و من هم تصميم داشتم استعفا بدم و برم. به ف گفتم برام حرف ديگران اهميتي نداره. بهش گفتم كه نميخوام اين مدت باقيمانده رو به درگيري بگذرونم. مسخرهام گرفته بود...
...
تمام تلاشمو كردم، اما با استعفام موافقت نكردن.
مجبور شدم بمونم. آخه معاون اجرائي پروژه بودم و بايد تا آخر ميموندم. جواد با گذشت تمام شرايط رو پذيرفته بود...
...
ت حقوقاشو جمع كرد و دماغشو عمل كرد. 2 -3 سانتي كوتاه شد و از شباهتش به افقانيها كاسته شد. ديگه جواب سلام بقيه رو نميداد. كلاس ت خيلي بالا رفته بود...
...
آقاي ك از دانشجوهاي دانشگاه شريف بود. با دادش كوچيكة من يه مدتي همكلاس بودن. به عنوان كارآموز تو سيستم ما اومد و بعدش هم شد مسئول كنترل پروژه...
بچه خوب و بامرامي بود. خيلي سريع مسائل رو ميگرفت و من كه مدت مديدي با خانوم ش كه مثلاً مهندس عمران بودند و خانوم ت كه مثلاً تكنسين كامپيوتر بودند كار كرده بودم، از اين كه يه همكار با IQ بالاتر از 50 پيدا كرده بودم خوشحال بودم. (داخل پرانتز: البته منظورم اين نيست كه بقيه همكارام ...، اما خب اين ت و ش ديگه واسه آدم اعصاب نميگذاشتن، حتي يه بايگاني ساده هم بلد نبودن انجام بدن و از بدِ روزگار من بيشتر با اون دوتا سر و كار داشتم)
ك خدائيش بچه با معرفت و باظرفيتي بود. بعضي وقتا هم چون ميدونست كه من متأهلم وارد بحثاي فمنيستي و ... ميشـــديم. بدجورايدههاش و شـــعاراش منو ياد داداش كوچيكم ميانداخت. انگار كه هر دو مولود يه سيستم بودن ...
از وقتي كه سر و كله ك پيدا شده بود، آب از لب و لوچه ت و البته ش آويزون بود. بيخود سعي ميكردن وارد بحثاي ما بشن. تمام تلاششون اين بود كه رفت و آمدشون رو با اون تنظيم كنن كه با 206 دنده اتوماتيك اون برن. يه وقتايي كه منم بودم و به خاطر سن و سال و ... من جلو مينشستم، ش حسابي كلافه ميشد. كم كم واكنشهاي اون دو تا طوري شد كه من سعي كردم، يه جورائي فقط در محدودة كاري و اونم در حداقل ممكن با ك ارتباط داشته باشم.
...
ش براي بار دوم دماغشو عمل كرد (2 سال قبلش هم عمل كرده بود) و من وقتي بعد از عمل ديدمش، هر چه تلاش كردم تغيير قيافهاي نديدم. ش موقع مرخصي گرفتم واسه عمل به دكتر گفت ميخواد لوزهشو عمل كنه. بعد از عمل دوم بيني ش احساس نزديكي بيشتري با ك ميكرد.
...
يه روز خانوم ف به من گفت: "دقت كردي از وقتي كه ك اومده ش تلاش ميكنه از اون كم نياره؟" ش هر بار كه ك رو ميديد مارك لباساش و اسم ادكلنشو ميپرسيد. هم خندهام گرفته بود و هم كلافه بودم. محيط كار شده بود نمايشگاه پز و موش و گربهبازي. البته ك تو اين مورد بيتقصير بود. طفلك به مُخَيِلَشَم خطور نميكرد ش كه سن مامانشو داره... . اون فقط تو فكر ويزاي آمريكا گرفتنش بود. ولي ظرفيت ش خيلي محدودتر از اين بود كه بفهمه دو تا آدم غيرهمجنس ميتونن با هم راحت باشن و خبرِ خاصي هم نباشه...
ويزاي آقاي ك درست شد و رفت آمريكا. ش هم مارك لباس رو فراموش كرد و يه مدتي به پر و پاچه من ميپيچيد. غلط نكنم فكر ميكرد كه من مهرِ ويزاي اون پسره رو زده بودم.
منم كه درگير بيماري و مرگ خواهرم بودم
زياد توجهي به مسائل حاشيهاي نداشتم و حتي فرصت نشد كه با ك خداحافظي كنم.
جواد (همسرم) كه شرايط روحي منو درك ميكرد، تو گذشت سنگ تموم گذاشت و هم پيشنهاد داد كه ما سرپرستيِ نويد بچة خواهرم رو بگيريم و هم خودش كارشو عوض كرد و اومد تهران.
تو اين مدت ت سرپرستي سيستم آزار و اذيت و از زيرِ كار در رفتن و ... رو به عهده گرفته بود. منم تصميم گرفتم خودمو كنار بكشم. به اندازة كافي مشكل داشتم.
فقط ميتونستم بگم خيلي بيمعرفتن... توقع همراهي نداشتم، اما انتظار هم نداشتم كه اين طور منو آزار بدن... بيخيــــال شدم و تصميم گرفتم كه سكوت كنم. هرچه از زيركار هم در ميرفتن، خودم كارارو ميكردم و بيخيالشون شدم. يه مدتي بود كه حقوق پرداخت نميشد و كاريش نميشد كرد... دكتر ميدونست چه خبره و كاري نميكرد. درگير شدن با اونا فقط باعث اعصابخردي ميشد و من به اعصابم نياز داشتم. سعي كردم ذهن و فكرم رو روي نويد و جواد متمركز كنم. سارا خواهرم هم يار و ياورم بود.
...
تو اين مدت يه سوژه ببخشيد همكار جديد پيدا شد به نام آقاي پ. يه بار پ من و ف رو تا يه مسير رسوند، ش تا فهميد ما رو رسونده، پرسيد ماشينش چيه. منم كه سرم شلوغ بود گفتم: "206 مث مال ك". ش كه چشماش گرد شده بود دادزد: "دنده اتوماتيك؟؟؟!!!!
من كه حالم داشت به هم ميخورد گفتم"دندشو نگاه نكردم!
اين بار ديگه خانوم ت سريع دست به كار شد و اتاقشو عوض كرد و ميزشو گذاشت كنار ميز پ
ديگه از هر فرصتي استفاده ميكردن. من حتي حوصله نگاه كردن هم نداشتم و از زبون بقيه ميشنيدم. ساعتِ كاري تا 4 بعدازظهر بود. پ كه قرارداد پارهوقت داشت گاهي زودتر ميرفت. ش و ت هم سريع خودشونو بهش ميرسوندن و با اون ميرفتن. ديگه سوار ماشين پ نشدم، حوصله ديدن اين مسخره بازيا رو نداشتم. حراست هم كه ميديد اينا با هم ميرن، و منم به عنوان خانوم بزرگ باهاشون نيستم، به من بابت اين مسائل تذكر داد!! كه به عنوان مسئول گروه و البته بزرگتر اينا بهشون بگم كه اين كارا در شأن اداره نيست. ديگه كفرم دراومده بود...
...
پ هم در پي اختلاف با دكتر رفت و ت و ش كه انگار فكر ميكردن كارِ من بوده، ديگه به طور علني با من لج ميكردن.
ميز و قفسه بايگاني رو آوردم تو اتاقِ خودم پيش ميز خودم و همة كاراي مربوط به اونا رو خودم انجام دادم. دكتر كه ميدونست اونا كار نميكنن و هيچ واكنشي نشون نميداد. سپردن كار به اونا هم به معنيِ سردرگمي و دوباره كاري و عقب افتادنِ كارا بود. پس من و بقيه همكارا به خاطرِ آرامش اعصاب خودمون و اطمينان بيشتر از كارامون، ناخودآگاه تصميم گرفتيم كه خودمون كارا رو انجام بديم و بذاريم اونا هم هر كاري كه دلشـــون ميخواد انجام بدن. اينجوري لااقل ميدونستيم چه خبره و نامة 2 سال پيش رو تو بايــگانيِ امســـال پيدا نميكرديم.
...
چند روزيه كه خانوم ف دماغشو عمل كرده.
بيشتر وقتش تو اداره صرف مدل دماغ، مدل لباس و مدل مو و پچ پچ كردن با ت و ش ميشه. چند وقت پيش به گوشم رسيد كه در مورد مرخصيهاي من شاكي بوده و ميگفته من سوءِ استفاده ميكنم. (ف 10 روز واسه عمل دماغش مرخصي رفت و من 2 روز سرما خورد و 3 روز كلاس داشتم، روزي 2 ساعت مرخصي گرفتم) ف ديگه سعي ميكنه حداقل وقت رو براي كار بگذاره. من بخشي از كاراشو انجام ميدم. ف در طي روز يك ساعت تلفني با يكي از دوســتاش حرف ميزنه كه حدود بيست دقيقش به دعوا و فحشكاري ميگذره.
ش تمام وقتشو پشت كامپيوتره و ادعا ميكنه كه داره واسه دكتر search ميكنه. ش در لابلاي saerchهاش گاهي اوقات ايميلاشم با ت و ف مي خونه. تلفن هم ميزنه و تايم حداقل تلفنش يك ساعته. البته چون كلاس زبان داره زود هم از اداره ميره و خب هر آدمي به خواب نياز داره
. پس ش بعد از ظهرها بعد از ناهار يك ساعتي كه با ت و ف صرف ميكنن يه چرتِ بُلبُليِ 2 ساعته ميزنه. ش نمونة يه كارمندِ وظيفه شناسه. صبحها از همه زودتر ميآد اداره و وقتي كه من ميرســـــم، يك ساعته كه داره با boyfriend ِش حرف ميزنه
. من بايد وقتشناسي رو از ش ياد بگيرم
.
....
ش، ت و ف در زمان بيماريِ خواهرم (كه منجر به مرگش شد) به تلفني حرف زدن من با خواهرم معترض بودند و ميگفتند كه تو ساعت اداري حق تلفني حرفِ شخصي زدن رو ندارم. اونا حتي حرف زدن در موردِ مشكلاتِ اداره و پروژه رو هم ممنوع كردهاند تا آرايش نه ببخشيد آرامش اعصابشون به هم نخوره...
...
چند روز پيش باباي ت بدون اجازه مامانش سماورشون رو برد كارگاه. بعدم مامانِ ت رفت يه سماور قراضه خريد 70.000 تومن. ش گفت كه تو خونة باكلاسشون سماور اضافي دارن. قرار شد ش واسه تاينا سمارو بياره و پولشو بگيره. يه مدتي هم سر پولش چونه زدن. آخرش نفهميدم چقدر معامله شد. كار داشتم. به خاط همين هِدفونو گذاشتم تو گوشم و صداي آهنگو زياد كردم تا شايد بتونم رو كار متمركز شم و از ماجراي سماور بيرون بيام.
راستي تا يادم نرفته بگم، خواهر خانوم ش آخر اين هفته با پيرهنِ صورتي ميره مهموني و يكي از دوستاي خانوم ف هم به تازگي از شوهرش جدا شده. آخه شوهرش بهش خيانت ميكرده. ف خيلي شاكي بود، البته نه به خاطر اين كه دوستش بدبخت شده، بلكه به خاطر اينكه دير در جريان قرار گرفته. كلي بابت اين قضيه با دوستش تلفني دعوا كرد... آها يادم رفت بگم خانوم ت تازگيها مبلاشونو عوض كردن. صاحب خونه هم جوابشون كرده و بايد به زودي يه آپارتمان جديد پيدا كنن. دخترعمش هم تازگيها شوهر كرده و يه خونة خييييييليييييي بزرگ خريده كه آدم توش گم ميشه. پسرخالش هم خونشو عوض كرد. از آپارتمان رفت يه خونة ويلايي تو كرج خريد كه خيلي خوشگله. ش واسه مامانش يه گوشي مث مال من خريد. اما چون نميخواست من پررو بشم نميگفت MOTOROLLA V3X . ت هم دوست پسر خواهرشو وادار كرد كه يه گوشي مث مال من واسه خواهرش بخره. ت هم به گوشيِ من ميگه همون گوشيه...
راستي يادم رفت بگم ت كاراي حسابداريِ باباش تو اداره انجام ميده. پيگير روابط خواهرش و دوستپسرشه (و هميشه از پسره آويزوونه). تو اداره سرپرستيِ گروه 3 كله پوكِ فتن رو به عهده داره و با مديريت او هر هفته يه دعـوا بين ف و ساير همكارا (اعم از نگهبان، مستخدم و دبيرخانه و ...) رخ ميده. ت و ش اين مدت خيلي گرفتارن و منم چون خيلي كار دارم بيشتر از هدفون استفاده ميكنم. راستي يادم رفت بگم ت بايگان و تايپيست قسمت ماست
. ت چند روزيه كه نميآد. از ف پرسيدم گفت شايد رفته جنوب! اينجور راحتترم. وقتي 3 تا ميشن ديگه سر و صداشون غيرقابل تحمله.
نميدونـــم چرا درجه حرارت ش اينقدر بالا رفته ولي هر روز در و پنجرههاي اتـــاقو باز ميگذاره...
ت هم در و پنجرة اون يكي اتاقو باز ميگذاره. چند وقت پيش سر اين موضوع با يكي از همكارا بحثشون شد. اين چند روزه بدجوري اون همكارمون از نبودن ت و گرماي بخاري اتاقش حال ميكنه.
راستي من برگههاي مرخصي اينارو امضا ميكنم. البته هيچكدومشون نيومدنشونو به من اطلاع نميدن و خانوم ش افتخار نميدن برگههارو خودشون واسه امضا به من بدن. ف هر 2-3 روز يه بار 7-8 تا برگه ميگذاره جلوي من و ميگه اينارو امضا كن ببينم...
من موقع امضا كردن فكر ميكنم آدما چه فراموشكارن.
راستي دماغِ ف بد نشده ها. اما هيچ كدوم از فاميلش خبر ندارن. چند روز پيش زندائيش اومده بود خونشون هي نگاش ميكرده....
.....
....
..
+ نوشته شده توسط نازی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت
11:53 |