تبليغاتX
حرف های تنهایی
۵ -۶ ماه پیش:

ساعت حدود ۸ صبحه. دور میدان نوبنیاد ایستاده ام. نور آفتاب بدجوری چشمامو می زنه...

تاکسی ها می آن و من تمام تلاشمو می کنم تا قبل از این که مسیر رو بشون بگم٬ مطمئن شم که صندلی جلو ماشین خالی باشه...

حوصله دردسر ندارم...

یه پراید داره می آد. خم می شم و می گم "پارک وی". ماشین چند قدم جلوتر می ایسته. قبل از من یه آقای محترم می پره جلو ماشین...

به ساعتم نگاه می کنم. خیلی دیر شده. صندلی عقبو نگاه می کنم. سیاهه. خب پس کسی نیست... با خودم فکر می کنم پشت سر راننده می شینم و کیف مو می گذارم کنار دستم.

درب عقب ماشینو باز می کنم...

کوه پیکر!!! سیاه... نشسته بود پشت سر راننده. البته در واقع می شه گفت بیشتر از نصف صندلی عقبو اشغال کرده بود. یاد کارتون معاون کلانتر و دزد خیارشورا می افتم... راننده حرکت می کنه. چاره ای نیست...

چند قرم اونورتر یه خانوم لاغر سوار می شه. می چسبم به اون خانومه. دوتامون به اندازه یک سوم صندلی رو اشغال کرده ایم اما طرف بدجور ولو شده.

بازم این دیسک کمر لعنتی...

تمام تلاشمو می کنم تا مسیر پر ترافیک اتوبان صدرو بی سر و صدا و تذکر طی کنم.

از خانوم بقل دستیم خجالت می کشم.

طرف پاهاشو باز کرده. دستاشو گذاشته وسط پاهاش...

...

آروم بهش میگم: "آقای میشه لطف کنید و یه خورده جمع تر یشینید؟"

زل می زنه تو چشمام و می گه :"خودتو چسبوندی به من... من چیزی نمی گم تو یه چیزی هم طلبکاری؟"

موبایلم زنگ می خوره. نویده. با کلافگی می گم من بعدن بهت زنگ می زنم. به طرف می گم آقای محترم شما بیشتر از نصف صندلی رو اشغال کردید. می گه: "ساکت شو... یه نگاهی به خدت تو آینه بکن. یه ذره ورزش کن. برو رژیم بگیر..." دختر بقل دستیم متعجب به اون و من نگاه می کنه و من یاد رژیم دکتر کرمانی می افتم و ۲۰ کیلو وزنی که کم کرده ام. طرف ول کن نیست. می گه :"تو خونه مشکل داری اومدی عقدتو سر من خالی کنی؟" نگاهی به راننده می کنم. بیچاره از ترسش سکوت کرده و اون آقای جلویی هم حتما خیلی خوشحاله که منو هل داده و جلو نشسته.

دیگه رسیدیم نزدیک خیابون فرشته. پیاده می شم. خانوم بقل دستیم هم پیاده می شه. تو راه از سوء استفاده بعضی از آقایون و عدم رعایت حقوق خانوما صحبت می کنیم.

با تعجب می بینم٬ طرف تو مرکز ما دانشجوه...

اینم از کلاس خانوم مهندس!

قسم می خورم حتی اگه ۲ ساعت دیر برسم دیگه صندلی عقب نشینم.

امروز:

نیم ساعتیه که تو میدون نوبنیاد منتظر ماشینم. تا هر ماشینی می ایسته٬ یکی از آقایون با هل دادن من می شینه صندلی جلو. کمرم شدید درد می کنه و نمی تونم تند بدوم.

از بس که اتوبان صدر شلوغه که اگه حتی برام طرز نشستن بقل دستیم اهمیت نداشته باشه٬ از شدت کمردرد نمی تونم عقب بشیتم و خودمو جمع و جور کنم.

به یه ماشین می گم: "پارک وی" می ایسته. یه آقایی که پالتو مشکی پوشیده و سامسونت دستشه سریع٬ زودتر از من می دوه میره صندلی جلو می شینه. راننده صدام می کنه: "خانوم پارک وی مگه نمی رید؟" بهش نگاه می کنم و با اشاره بهش می فهمونم من صندلی جلو می شینم.

راننده دوباره صدام می کنه و می گه خانوم بیا صندلی جلو بشین. مث اینکه آقاهه رو راضی کرده عقب بشینه. می چرخم که برم طرف ماشین. می بینم همون آقاهه دوباره نشست صندلی جلو. بر می گردم.

۲۰ دقیقه ای دیگر معطل می شم تا یه ماشین با صندلی جلو خالی گیرم بیاد...

یادم می آد بچه که بودیم٬ خانوما یه حرمتی داشتن...

+ نوشته شده توسط نازی در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 9:52 |
 

می گویند سکوت سرشار از نگفته هاست

راست می گویند

من یک دنیا سکوت دارم

بغض دارم

و چراهای بی پاسخ

پس نمی گویم چرا

که چراهایم را پاسخی نیست

سکوت می کنم

...

...

...

+ نوشته شده توسط نازی در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 14:1 |

زجر مي كشم.

درد مي كشم.

نمي دونم چه مرگمه.

شايد هم بدونم...

ديدن اون فيلم آخرين قطراتي بود كه پيمانة صبرمو لبريز كرد...

داغون داغونم.

فيلم تجاوز يه عده وحشي به يه دختر.

صداي فريادهاي اون دختر هنوز تو مغزمه

روحمو زخمي كرده.

اون فرياد مي زد و اون وحشيا انگار كه يه مرغو مي بردن كه سر ببرن

نمي دونم...

آدما حتي از سر بريدن يه مرغم خندان نمي شن

چرا اينقدر وحشي بازي...

اصن يكي نيس به من بگه

تو مگه فضول بودي رفتي سر گوشي اون بنده خدا اون فيلمو ديدي

بعدشم با او اخم راه بندازي

نمي دونم

قاطي ام

دلم مي خواد داد بزنم

كاش يه جاي خالي، يه خلاء بود، كه مي شد آدم شده براي چند ساعت اونجا بمونه.

....

+ نوشته شده توسط نازی در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 14:38 |

پارسال همين موقع ها...

خانوم ف از دست خانوم ش و خانوم ت كلافه بود. از كار نكردناشون. از به هم چسبيدناشون. هميشه با من در موردشون درد دل مي كرد. مي­گفت اين دو تا تازه به دوران رسيده ان. مي­گفت انا اَداي آدماي باكلاس رو در مي­آرن.

در بعضي از موارد بهش حق مي­دادم. اون دو تا واقعاً كار نمي كردن و فكر مي كردن اداره اومدن  فقط يه جور كلاس گذاشتنِ.

ش هميشه وقتي كه ت نبود، با ترحم و كمي هم حس حقارت مي­گفت كه ت خيلي به پول نيــاز داره... و من پيش خودم فكر مي­كردم كه آدم كه پشت سر دوستش اين جور تحقيرش نمي­كنه...

از دعواهاي ف با ش و ت خسته شده بودم. يه روز كه ف نبود به عنوان يه بزرگتر كه اقلاً يه 7 8 سالي ازشون سنش بيشتره و 4 5 تا پيرهن بيشتر ازشون پاره كرده نصيحتشون كردم. بعد هم كه ف اومد به اون گفتم كه به جاي پشت سر ديگران حرف زدن، بره و مشكلو باهاشون مطرح كنه...

يه مدت گذشت. چند وقتي بود كه ت و ش اخم و تخم مي­كردن. ف هم ديگه اون آدم سابق نبود و مثل قبل كار نمي­كرد. انگاري لج كرده بود. يه روز ف اومد پيش من و گفت كه اون دو تا خيلي پشت سر من حرف مي­زنن. به من گفت كه اونا حتي در مورد زندگي من و ارتباطم با همســرم اظهارنظر مي­كنن و ... كلافه شده بودم. چند وقتي بود كه جواد به خاطر مسائل كاري مجبور بود شهرستان زندگي كنه و من هم تصميم داشتم استعفا بدم و برم. به ف گفتم برام حرف ديگران اهميتي نداره. بهش گفتم كه نمي­خوام اين مدت باقيمانده رو به درگيري بگذرونم. مسخره­ام گرفته بود...

...

تمام تلاشمو كردم، اما با استعفام موافقت نكردن.مجبور شدم بمونم. آخه معاون اجرائي پروژه بودم و بايد تا آخر مي­موندم. جواد با گذشت تمام شرايط رو پذيرفته بود...

...

ت حقوقاشو جمع كرد و دماغشو عمل كرد. 2 -3 سانتي كوتاه شد و از شباهتش به افقاني­ها كاسته شد. ديگه جواب سلام بقيه رو نمي­داد. كلاس ت خيلي بالا رفته بود...

...

آقاي ك از دانشجوهاي دانشگاه شريف بود. با دادش كوچيكة من يه مدتي همكلاس بودن. به عنوان كارآموز تو سيستم ما اومد و بعدش هم شد مسئول كنترل پروژه...

بچه خوب و بامرامي بود. خيلي سريع مسائل رو مي­گرفت و من كه مدت مديدي با خانوم ش كه مثلاً مهندس عمران بودند و خانوم ت كه مثلاً تكنسين كامپيوتر بودند كار كرده بودم، از اين كه يه همكار با IQ بالاتر از 50 پيدا كرده بودم خوشحال بودم. (داخل پرانتز: البته منظورم اين نيست كه بقيه همكارام ...، اما خب اين ت و ش ديگه واسه آدم اعصاب نمي­گذاشتن، حتي يه بايگاني ساده هم بلد نبودن انجام بدن و از بدِ روزگار من بيشتر با اون دوتا سر و كار داشتم)

ك خدائيش بچه با معرفت و باظرفيتي بود. بعضي وقتا هم چون مي­دونست كه من متأهلم وارد بحثاي فمنيستي و ... مي­شـــديم. بدجورايده­هاش و شـــعاراش منو ياد داداش كوچيكم مي­انداخت. انگار كه هر دو مولود يه سيستم بودن ...

از وقتي كه سر و كله ك پيدا شده بود، آب از لب و لوچه ت و البته ش آويزون بود. بي­خود سعي مي­كردن وارد بحثاي ما بشن. تمام تلاششون اين بود كه رفت و آمدشون رو با اون تنظيم كنن كه با 206 دنده اتوماتيك اون برن. يه وقتايي كه منم بودم و به خاطر سن و سال و ... من جلو مي­نشستم، ش حسابي كلافه مي­شد. كم كم واكنش­هاي اون دو تا طوري شد كه من سعي كردم، يه جورائي فقط در محدودة كاري و اونم در حداقل ممكن با ك ارتباط داشته باشم.

...

ش براي بار دوم دماغشو عمل كرد (2 سال قبلش هم عمل كرده بود) و من وقتي بعد از عمل ديدمش، هر چه تلاش كردم تغيير قيافه­اي نديدم. ش موقع مرخصي گرفتم واسه عمل به دكتر گفت مي­خواد لوزه­شو عمل كنه. بعد از عمل دوم بيني ش احساس نزديكي بيشتري با ك مي­كرد.

...

يه روز خانوم ف به من گفت: "دقت كردي از وقتي كه ك اومده ش تلاش مي­كنه از اون كم نياره؟" ش هر بار كه ك رو مي­ديد مارك لباساش و اسم ادكلنشو مي­پرسيد. هم خنده­ام گرفته بود و هم كلافه بودم. محيط كار شده بود نمايشگاه پز و موش و گربه­بازي. البته ك تو اين مورد بي­تقصير بود. طفلك به مُخَيِلَشَم خطور نمي­كرد ش كه سن مامانشو داره... . اون فقط تو فكر ويزاي آمريكا گرفتنش بود. ولي ظرفيت ش خيلي محدودتر از اين بود كه بفهمه دو تا آدم غيرهمجنس مي­تونن با هم راحت باشن و خبرِ خاصي هم نباشه...

ويزاي آقاي ك درست شد و رفت آمريكا. ش هم مارك لباس رو فراموش كرد و يه مدتي به پر و پاچه من مي­پيچيد. غلط نكنم فكر مي­كرد كه من مهرِ ويزاي اون پسره رو زده بودم.

منم كه درگير بيماري و مرگ خواهرم بودم زياد توجهي به مسائل حاشيه­اي نداشتم و حتي فرصت نشد كه با ك خداحافظي كنم.

 جواد (همسرم) كه شرايط روحي منو درك مي­كرد، تو گذشت سنگ تموم گذاشت و هم پيشنهاد داد كه ما سرپرستيِ نويد بچة خواهرم رو بگيريم و هم خودش كارشو عوض كرد و اومد تهران.

 تو اين مدت ت سرپرستي سيستم آزار و اذيت و از زيرِ كار در رفتن و ... رو به عهده گرفته بود. منم تصميم گرفتم خودمو كنار بكشم. به اندازة كافي مشكل داشتم.

فقط مي­تونستم بگم خيلي بي­معرفتن... توقع همراهي نداشتم، اما انتظار هم نداشتم كه اين طور منو آزار بدن... بي­خيــــال شدم و تصميم گرفتم كه سكوت كنم. هرچه از زيركار هم در مي­رفتن، خودم كارارو مي­كردم و بي­خيالشون شدم. يه مدتي بود كه حقوق پرداخت نمي­شد و كاريش نمي­شد كرد... دكتر مي­دونست چه خبره و كاري نمي­كرد. درگير شدن با اونا فقط باعث اعصاب­خردي مي­شد و من به اعصابم نياز داشتم. سعي كردم ذهن و فكرم رو روي نويد و جواد متمركز كنم. سارا خواهرم هم يار و ياورم بود.

...

تو اين مدت يه سوژه ببخشيد همكار جديد پيدا شد به نام آقاي پ. يه بار پ من و ف رو تا يه مسير رسوند، ش تا فهميد ما رو رسونده، پرسيد ماشينش چيه. منم كه سرم شلوغ بود گفتم: "206 مث مال ك". ش كه چشماش گرد شده بود دادزد: "دنده اتوماتيك؟؟؟!!!!  من كه حالم داشت به هم مي­خورد گفتم"دندشو نگاه نكردم!  اين بار ديگه خانوم ت سريع دست به كار شد و اتاقشو عوض كرد و ميزشو گذاشت كنار ميز پديگه از هر فرصتي استفاده مي­كردن. من حتي حوصله نگاه كردن هم نداشتم و از زبون بقيه مي­شنيدم. ساعتِ كاري تا 4 بعدازظهر بود. پ كه قرارداد پاره­وقت داشت گاهي زودتر مي­رفت. ش و ت هم سريع خودشونو بهش مي­رسوندن و با اون مي­رفتن. ديگه سوار ماشين پ نشدم، حوصله ديدن اين مسخره بازيا رو نداشتم. حراست هم كه مي­ديد اينا با هم مي­رن، و منم به عنوان خانوم بزرگ باهاشون نيستم، به من بابت اين مسائل تذكر داد!! كه به عنوان مسئول گروه و البته بزرگتر اينا بهشون بگم كه اين كارا در شأن اداره نيست. ديگه كفرم دراومده بود...

...

پ هم در پي اختلاف با دكتر رفت و ت و ش كه انگار فكر مي­كردن كارِ من بوده، ديگه به طور علني با من لج مي­كردن.

ميز و قفسه بايگاني رو آوردم تو اتاقِ خودم پيش ميز خودم و همة كاراي مربوط به اونا رو خودم انجام دادم. دكتر كه مي­دونست اونا كار نمي­كنن و هيچ واكنشي نشون نمي­داد. سپردن كار به اونا هم به معنيِ سردرگمي و دوباره كاري و عقب افتادنِ كارا بود. پس من و بقيه همكارا به خاطر‌ِ آرامش اعصاب خودمون و اطمينان بيشتر از كارامون، ناخودآگاه تصميم گرفتيم كه خودمون كارا رو انجام بديم و بذاريم اونا هم هر كاري كه دلشـــون مي­خواد انجام بدن. اينجوري لا­اقل مي­دونستيم چه خبره و نامة 2 سال پيش رو تو بايــگانيِ امســـال پيدا نمي­كرديم.

...

چند روزيه كه خانوم ف دماغشو عمل كرده.بيشتر وقتش تو اداره صرف مدل دماغ، مدل لباس و مدل مو و پچ پچ كردن با ت و ش مي­شه. چند وقت پيش به گوشم رسيد كه در مورد مرخصي­هاي من شاكي بوده و مي­گفته من سوءِ استفاده مي­كنم. (ف 10 روز واسه عمل دماغش مرخصي رفت و من 2 روز سرما خورد و 3 روز كلاس داشتم، روزي 2 ساعت مرخصي گرفتم) ف ديگه سعي مي­كنه حداقل وقت رو براي كار بگذاره. من بخشي از كاراشو انجام مي­دم. ف در طي روز يك ساعت تلفني با يكي از دوســتاش حرف مي­زنه كه حدود بيست دقيقش به دعوا و فحش­كاري مي­گذره.

ش تمام وقتشو پشت كامپيوتره و ادعا مي­كنه كه داره واسه دكتر search مي­كنه. ش در لابلاي saerchهاش گاهي اوقات ايميلاشم با ت و ف مي خونه. تلفن هم مي­زنه و تايم حداقل تلفنش يك ساعته. البته چون كلاس زبان داره زود هم از اداره مي­ره و خب هر آدمي به خواب نياز داره. پس ش بعد از ظهرها بعد از ناهار يك ساعتي كه با ت و ف صرف مي­كنن يه چرتِ بُلبُليِ 2 ساعته مي­زنه. ش نمونة يه كارمندِ وظيفه شناسه. صبح­ها از همه زودتر مي­آد اداره و وقتي كه من مي­رســـــم، يك ساعته كه داره با boyfriend ِش حرف مي­زنه. من بايد وقت­شناسي رو از ش ياد بگيرم.

....

 ش، ت و ف در زمان بيماريِ خواهرم (كه منجر به مرگش شد) به تلفني حرف زدن من با خواهرم معترض بودند و مي­گفتند كه تو ساعت اداري حق تلفني حرفِ شخصي زدن رو ندارم. اونا حتي حرف زدن در موردِ مشكلاتِ اداره و پروژه رو هم ممنوع كرده­اند تا آرايش نه ببخشيد آرامش اعصابشون به هم نخوره...

...

چند روز پيش باباي ت بدون اجازه مامانش سماورشون رو برد كارگاه. بعدم مامانِ ت رفت يه سماور قراضه خريد 70.000 تومن. ش گفت كه تو خونة باكلاسشون سماور اضافي دارن. قرار شد ش واسه تاينا سمارو بياره و پولشو بگيره. يه مدتي هم سر پولش چونه زدن. آخرش نفهميدم چقدر معامله شد. كار داشتم. به خاط همين هِدفونو گذاشتم تو گوشم و صداي آهنگو زياد كردم تا شايد بتونم رو كار متمركز شم و از ماجراي سماور بيرون بيام.راستي تا يادم نرفته بگم، خواهر خانوم ش آخر اين هفته با پيرهنِ صورتي مي­ره مهموني و يكي از دوستاي خانوم ف هم به تازگي از شوهرش جدا شده. آخه شوهرش بهش خيانت مي­كرده. ف خيلي شاكي بود، البته نه به خاطر اين كه دوستش بدبخت شده، بلكه به خاطر اين­كه دير در جريان قرار گرفته. كلي بابت اين قضيه با دوستش تلفني دعوا كرد... آها يادم رفت بگم خانوم ت تازگي­ها مبلاشونو عوض كردن. صاحب خونه هم جوابشون كرده و بايد به زودي يه آپارتمان جديد پيدا كنن. دخترعمش هم تازگي­ها شوهر كرده و يه خونة خييييييليييييي بزرگ خريده كه آدم توش گم مي­شه. پسرخالش هم خونشو عوض كرد. از آپارتمان رفت يه خونة ويلايي تو كرج خريد كه خيلي خوشگله. ش واسه مامانش يه گوشي مث مال من خريد. اما چون نمي­خواست من پررو بشم نمي­گفت MOTOROLLA V3X . ت هم دوست پسر خواهرشو وادار كرد كه يه گوشي مث مال من واسه خواهرش بخره. ت هم به گوشيِ من مي­گه همون گوشيه...

راستي يادم رفت بگم ت كاراي حسابداريِ باباش تو اداره انجام مي­ده. پي­گير روابط خواهرش و دوست­پسرشه (و هميشه از پسره آويزوونه). تو اداره سرپرستيِ گروه 3 كله پوكِ فتن رو به عهده داره و با مديريت او هر هفته يه دعـوا بين ف و ساير همكارا (اعم از نگهبان، مستخدم و دبيرخانه و ...) رخ مي­ده. ت و ش اين مدت خيلي گرفتارن و منم چون خيلي كار دارم بيشتر از هدفون استفاده مي­كنم. راستي يادم رفت بگم ت بايگان و تايپيست قسمت ماست. ت چند روزيه كه نمي­آد. از ف پرسيدم گفت شايد رفته جنوب! اينجور راحت­ترم.  وقتي 3 تا مي­شن ديگه سر و صداشون غيرقابل تحمله.

نمي­دونـــم چرا درجه حرارت ش اينقدر بالا رفته ولي هر روز در و پنجره­هاي اتـــاقو باز مي­گذاره...

ت هم در و پنجرة اون يكي اتاقو باز مي­گذاره. چند وقت پيش سر اين موضوع با يكي از همكارا بحثشون شد. اين چند روزه بدجوري اون همكارمون از نبودن ت و گرماي بخاري اتاقش حال مي­كنه.

راستي من برگه­هاي مرخصي اينارو امضا مي­كنم. البته هيچ­كدومشون نيومدنشونو به من اطلاع نمي­دن و خانوم ش افتخار نمي­دن برگه­هارو خودشون واسه امضا به من بدن. ف هر 2-3 روز يه بار 7-8 تا برگه مي­گذاره جلوي من و مي­گه اينارو امضا كن ببينم...

من موقع امضا كردن فكر مي­كنم آدما چه فراموش­كارن.

راستي دماغِ ف بد نشده ها. اما هيچ كدوم از فاميلش خبر ندارن. چند روز پيش زندائيش اومده بود خونشون هي نگاش مي­كرده....

 .....

....

..

 

+ نوشته شده توسط نازی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 11:53 |
در راستای پست قبلی٬ باید عرض کنم یه سرمای حسابی خوردم و از ۵ شنبه تا دوشنبه نتونستم از خونه بیرون برم. و البته دیروز و پریروز تلافیش دراومد.

خدا همه خودخواه ها رو ادب کنه

+ نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 8:57 |
سردمه

دوستان و همکاران محترم (که در یک اقدام هماهنگ در راستای انقراض نسل ماموتها دماغ های مبارکشون رو یکی دو بار به تیغ جراحی سپرده ان)٬ حالا مشکل تنفسی دارند و در و پنجره ها رو تو این هوای سرد باز میگذارن.

دارم می لرزم. تا حد توانم لباس پوشیده ام٬ اما فایده ای نداره.

چی کار کنم؟ چند گزینه پیش رو دارم:

۱- یه هیتر برقی بخرم و بذارم زبر میزم و از اونجایی که خیلی سردم می شه٬ ۲٬ ۳ تا کاپشن هم بپوشم و سکوت کنم.

۲- هر بار که دوستان گرام در و پنجره رو باز می کنند٬ برم در و پنجره ها رو ببندم و ...

۳- منم در راستای همدردی با دوستان برم بینی گرام رو بسپرم دست جراح و بعدش بفهمم اینا چرا این کار رو می کنن...

۴- دس رو دس بذارم و هیچ کاری نکنم تا حسابی سرما که خوردم٬ برم دکتر

۵- از خاصیت عایق حرارتی بودن چربی استفاده کنم و برم اون ۲۰ کیلو وزنی رو که به لطف دکتر کرمانی و با کلی خون دل خوردن و غذا نخوردن کم کردمُ با کلی رژیم شکنی برگردونم سرجاش و سرما رو حس نکنم

نظر شما چیه؟؟

خدا همه رو به راه راست هدایت کنه. آمین

 

+ نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 9:7 |
ديشب بازم مجبور شدم دير برم خونه. در واقع طبق معمول آقاي دكتر ساعت ۲ تشريف آوردند و كارهاي خودشون و ....

دم غروب نگران نويد بودم. بهش زنگ زدم و تكليف هاي مدرسش رو كنترل كردم. از اونجائي كه  از بد روزگار ما تو يه محله نظامي ساكن شده ايم (كه عاشورا تاسوعا٬ صداي همزمان بلندگوي اقلن ۵ هيأت آروم و قرار براي ملت نمي گذاره و از اونجائي كه همه شونم نظامي هستند٬ پليس - اگر بخواهدـ هم جرأت نمي كنه به اعتراضات سكنه عادي محل ترتيب اثر بده )٬ معلم قرآن نويد دستور داده اند كه بچه ها روزي ۲۰ دقيقه قرآن بخونن و اوليا هم اين مورد رو كنترل و توي دفاتر ارتباط اوليا با مدرسه گزارش كنن. منم توي اين چند هفته(علي رغم اون كه مي دونم اين بچه همه واقعيتو نمي گه)٬ اما به حرفاش اعتماد كردم و گزارش رو بر مبناي حرفاش تنظيم كردم. ديشب ديگه مطمئن بودم بچه چاخان مي كنه. اما چاره اي نداشتم. نمي تونستم به كاري مجبورش كنم كه خودم هم بهش اعتقادي نداشتم... در واقع مطمئن هستم بهترين راه براي متنفر كردن بچه ها از دين٬ و اخلاقيات منصوب به دين همين اجباريه كه در حال حاضر گذاشته شده و مصداقش هم تفاوت بچه هاي تربيت شده در انقلاب و بچه هاي قبليشه كه دست زور و اجبار حجاب و قرآن و نماز رو سرشون نبود...

گوشي رو كه گذاشتم٬ دكتر با پوزخند بهم گفت كه واسه اساتيد دانشكده فني دانشگاه تهران٬ پرسشنامه در خصوص ساعات تشكيل كلاس قرائت قرآن فرستاده شده...

شب تو خونه بودم كه خواهرم زنگ زد. گفت از يه منبع موثق (كه شوهرش تو اطلاعاته...) شنيده كه در جريان سفر اخير پوتين و بقيه كشورهاي همسايه درياي خزر٬ كف درياي خزر رو فرختن...

نفهميدم چي مي گه. بعد متوجه شدم بحث كف و مايع ظرفشوئي و ... نيست. بحث اون طلاي سياهه كه خواهرم به زبان بامزه اين جوري عنوان كرده...

ياد قرارداد تركمانچاي افتادم

خوابم گرفته

كاش مي شد خوابيد...

جواد هميشه مي گه: "اون بابائي كه تو يه اداره مي خواد با رشوه كارش راه بيافته٬ و نمي گرده بره نفر اصلي رو پيدا كنه و به افراد بي ربط باج مي ده٬ خيلي بيشتر ضرر مي كنه تا اوني كه مي دونه به كي باج بده و با مبلغ باج كمتر٬ كارش كامل راه مي افته".

و ما تو اين چند سال اخير چقدر با چين٬ ونوزئلا٬ لبنان٬ سوريه٬ ...

مي ريم تو كشوراي آمريكاي لاتين واسشون خيابون مي سازيم٬ اما كارمندامون حقوق چندماهشون عقب افتاده.

مامان هميشه مي گفت: "چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است"

واسه گنبد حرم ...٬ ۲ ميليارد هزينه شده...

نمي فهمم٬ اينه رسم ساده زيستي؟؟

وضع معيشتي مردم روز به روز داره بدتر مي شه و كسي نيست كه به فكر باشه...

چقدر از آرمان هامون عقب افتاديم...

اه! پرت و پلا مي گم...

 

+ نوشته شده توسط نازی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 8:24 |
دیروز حسابی گریه کردم

عصر هم که برگشتم خونه یه کم به تکالیف نوید رسیدم٬ عصرونشو دادم و از ساعت ۷ مث مرده ها رو مبل ولو شدم. حتی جواد که برگشت فقط گوشه چشممو باز کردم و فقط شب به خیر ساعت ۹ نویدو شنیدم...

و طبق معمول شب بازم بی خواب شدم...

صبح تصمیم گرفتم شاد باشم و با شادی شروع کنم.

نیمچه آرایشی کردم٬ صبحانه رو با جواد و نوید خوردم و شاد و شنگول رفتم اداره...

دم در دیدم معاون حراست (که اسمش پر... و بچه ها پر پری صداش می کنن) ایستاده و از اونجا که خرده برده ای ندارم سرمو بالا گرفتم ( و همچی یه خرده هم ندیده گرفتمش و اومدم تو)...

نگهبان کناردستیش بهم سلام کرد و وقتی جواب سلامشو دادم٬ پر پری بهم گفت: خانم مهندس امروز وقت کردین یه سر تشریف بیارید دفتر من...

اه! اصن حوصلشو نداشتم!

نمی دونستم باهام چه کار داره. البته حدس می زدم٬ بیشتر می خواد  به همکارای مکرمه ام تذکر بده... مثلن من معاون پروژه هستم و یه ۷-۸ سالی از بقیه بزرگتر ....

تصمیم گرفتم اگه بخواد حرف لباس و آرایش بقیه رو بزنه حالشو بگیرم (مال خودم که ایرادی نداشت و اگه می خواست یه کلمه حرف اضافه بزنه به خدمتش می رسیدم)

...

نزدیک ظهر رفتم تو دفتر آقای معاون حراست٬ جناب پرپری جان. نشستم جلو روش و گفتم در خدمتم.

بعد از یه خرده مقدمه چینی٬ شروع کرد از آب و آتیش حرف زدن و این که همکارای شما ۳ تا خانوم و یه آقای مجردن و درست نیست در اتاقو می بندن و درب راهرو ورودی بخشتونو قفل می کنن (متذکر می شم که دستگیره در خراب بود و خبری از قفل کردن واین حرفای الکی این آقا نبود) و به من گزارش داده شده که اینا با هم شوخی می کنن و سوار ماشین هم می شن و پرده های اتاقاتونم که کشیده شده و شما جای خود دارید٬ متاهل هستید و از همه بزرگتر و بهشون غیرمستقیم ...

آخ دلم می خواست تو گوشش بزنم.

فقط بهش گفتم اینا سوء تفاهمی بوده که واسه همکارای شما پیش اومده و من به خاطر دستگیره در هم درخواست تعمیر می دم. بهش اطمینان دادم که اون آقا از این خانوما خوشش نمی آد و مجبوره تحملشون کنه.

تو اتاق شدیدا مورد اعتراض یکی از خانومای همکارم قرار گرفتم که باید فحشش می دادی...

سرم درد می کنه...

دلم یه جای تاریک و خلوت می خواد..

به نوید فکر می کنم و جواد

به هیچی فکر نمی کنم...

از فردا بچه ها واسه ناهار خوردن و از اداره رفتن مشکل دارن...

یادم اومد...

+ نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 16:5 |
 

به فرانک

دلم خیلی گرفته و خوشحالم این جا رو دارم که برات بنویسم.

این جا٬ می تونم راحت گریه کنم. راحت دردهامو بگم٬ بدون این که نگران واکنش اطرافیانم باشم.

فرانک٬ تو رفتی و من رو با کوهی غم و درد به جا گذاشتی...

هیچ کس نمی تونه درک کنه. مرگت سخت بود٬ ولی چطور مردن و چرا مردنت خیلی سخت تر بود.

سخته٬ سخت...

بغض گلومو می فشاره و چاره ای جز فرو بردن اون ندارم.

نویدت رو برام جا گذاشتی. از یه زاویه که بهش نگاه می کنم٬ سخاوتمندانه تنهائی هامو پر کردی.

و از زاویه دیگه ای که بهش نگاه می کنم٬ نوید یادآور کم کاری ها و ندانم کاری های من و در واقع همه مونه...

دلم سخت گرفته. سخت...

دلم برای رویا کباب شده. برای مظلومیت رضا.

تلاشم رو می کنم نوید پیشرفت کنه.

باید بهت بگم٬ تغییراتش از اول مهر تا حالا خیلی چشمگیر بوده.

منو ببخش٬ گاهی در موردش سخت گیری می کنم.

می خوام مرد بار بیاد. فرانک خسته شدم٬ نمی خوام این یکی در اثر ضعف و ندانم کاری سختی بکشه.

دو بار تنبیهش کردم و هر دو بار خودم ۲ روز تموم اشک ریختم. دیگه تنبیهش نکردم...

دعا کن٬ دعا کن موفق بشم اونو یه مرد باعرضه و مسئولیت پذیر بار بیارم.

فرانک٬ امروز دلم خیلی تنگ بود.

تازه توجه شدم این اواخر من و تو بدجوری خوشحالی های کوچیکمون رو با هم تقسیم می کردیم.

الان دیگه کسی رو ندارم که حوصله داشته باشه براش از پیشرفت نمرات نوید یا ذوقا یا ناراحتی های کوچیکم بگم.

دلم پر غم. تنها دلیل تحملم شده نوید.

کاش نمی رفتی.

کاش می موندی.

بی انصاف٬ قرار بود بیای اینجا. قرار بود چند سالی با هم زندگی کنیم.

چرا رفتی؟

منو ببخش واسه تموم سهل انگاریام...

 

+ نوشته شده توسط نازی در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 15:41 |
این مطلبو تو وبلاگ یکی از دوستان دیدم و بس که قشنگ بودُ دلم نیومد اینجا نیارمش

البته با درج آدرس وبلاگ: http://kohesangilavig.blogfa.com

من کیستم

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

 من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

 من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.

من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

 من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره».

 من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

 من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

 من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

 مادرم مرا به خان روستا << کنیز >> شما معرفی میکند .

من کیستم؟

                                                                                                   از : بلقیس سلیمانی

 
+ نوشته شده توسط نازی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 15:57 |


Powered By
BLOGFA.COM